پشت چشمانت اگر اینه بگذارم،کیهانی از بی تفاوتی هایی است که تمامی برگهای سبز درونم را می خشکاند.نمی دانم بعد از این بیست سال چرا پایان این یخ زدگی ترکت نمی کند تا دشت سبز دوست داشتنم اغوشت را پر از شکوفه رزهای سفید پاکی و قرمزی عشق و زرد فهمیدن کند. من هم دلم بغض میکند از این همه دوری تاریک و نم زده. عشق هم قهوه محبت را لب سوز می نوشد برای باز کردن ابدی پنجره لبخند در چشمان قشنگ معشوق. این بوران پیرت میکند.ومن را درختی خشک.زندگی نکردن برای هیچ تپیدن اسمانی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تابلو فرش مناجات فروشگاه داتینو فروشگاه بازی واگویه هایم پرتال اطلاع رسانی تور های گردشگری